توی محل کار به ما غذا می دهند. در واقع پارکینگ و غذا مجانی ست برای کارمندها که این برای استانداردهای شهر ما امتیاز بزرگی ست. اول این که مجبور نیستی روزی هشت دلار توی دستگاه بیندازی تا مجوز پارک بگیری بعد هم لازم نیست شب قبلش غذا بکشی و با خودت ببری سر کار و آن جا هم سه ساعت توی صف مایکروویو معطل نوبت گرم کردن غذا بشوی. پارگینگ و غذا خوری بیمارستان ما یک جورهایی در حد و اندازه های هتل پنج ستاره است.
از نیم ساعت قبل از غذا بوی ماهی و مرغ و سوپ سبزیجات می پیچد توی راهروها و وقتی می روی به غذا خوری انواع و اقسام سالاد ها و دسر ها و غذاها برایت دست تکان می دهند که بیا من را بخور.
حالا این که می گویم انواع غذاها منظورم در روزهای مختلف است وگرنه هر روز معمولا سه جور غذا دارند که حتما یک جورش برای گیاهخوار هاست.
ماه های اولی که کارم را شروع کردم فهمیدم که دارم وزن زیاد می کنم. چون انگار عملا سه روز در هفته را به شکل فعال در رستوران محل کار، بخور بخور می کردم. نه این که توی خانه قحطی باشد و ما گرسنگی بکشیم. نه. اما این رنگارنگ بودن و حاضر و آماده بودن را دوست داشتم. دستگاه های قهوه ساز، کیک های نارگیلی سه رنگ. ساندویچ های منظم و پر از پنیر. به من حق بدهید که به خاطر خستگی و ذوق و شوق این همه رنگ، سه برابر حد مجازم غذا می خوردم. رییس کل هم موقع غذا می آمد و مثل یک میزبان دست و دل باز انگشت شست و اشاره اش را به هم می چسباند و می گفت: «اوه! لازانیا با رز ماری معرکه شده امروز. حتما بخورید.» من هم با این که قبلا امتحان کرده بودم اما باز به حرف رییس کل گوش می دادم که هم دلش را به دست آورده باشم و هم ببینم شاید لازانیا این دفعه حتی خوش مزه تر هم شده باشد.
دو سه ماه که گذشت توی اتاق مخصوص عوض کردن لباس، وقتی همه ی همکارها لخت، دولا و راست می شدند تا شلوار ها و تاپ هایشان را از توی کمد در بیاورند و بپوشند، با یک نگاه گذرا، متوجه شدم که هیچ کدامشان در طول این مدت به اندازه ی من رشد نکرده اند. در واقع حس کردم که حتی «کتی» که بیست و پنج سال از من بزرگتر است و روزهای اول به نظرم کمی درشت می آمد، حالا فاصله اش با من کم شده. هم زمان نگاه کتی هم به هیکلم در سکوتی سنگین، همین را به من شیر فهم کرد.
وقتی بدو بدو می رفتیم طرف ماشین هایمان و سوییچ ها را آماده توی دست گرفته بودیم که تا رسیدیم روشن کنیم و بزنیم بیرون، همان طور که هن هن کنان از سربالایی می رفتیم، به «کتی» گفتم: «انگار لاغر شدی توی این مدت که من اومدم!»
«کتی» که همه ی صورتش بوتاکس است و تازگی مژه ی مصنوعی هم کاشته (البته هر دو این ها را جای خوب انجام داده و اصلا زشت و مصنوعی نیست) و فحش هایش را هم رک و رو راست به خودِ آدم تحویل می دهد، چشم هایش را خمار کرد و گفت: «من یه کمی لاغر شدم اما تو هم دیگه شورش رو در آوردی. آخه سه تا شیرینی نارگیلی می خوری با نصف چای که چی بشه؟ بابا جون یه چای یه شیرینی لامصب.» ( از من نخواهید که بگویم لامصب به انگلیسی چه می شود، چون نمی دانم. این کلمه را صرفا با توجه به شخصیت کتی، به ترجمه اضافه کردم.)
ولی به خداوند سوگند که اگر دکتر هولاکویی با تمام سی دی هایش برای متقاعد کردن من به استرالیا می آمد و سیصد ساعت سمینار چاقی و عواقب آن برایم می گذاشت، به اندازه ی این جمله ی کتی، با چشم های خمار شده و هن هن های وسط سربالایی اش روی من تاثیر نداشت. کتی دگمه ی دربازکنش را زد و رفت طرف تویوتا یاریس کوچولوش. همون جوری که داشت می نشست و کارتش را آماده می کرد برای بالا بردن گیت مخصوص کارمندها گفت: «من الان دارم می رم ورزش. واسه ی این عجله دارم. تو چرا می دوی؟ می خوای بری باز چربی بخوری؟»
کتی خیلی لاغر نیست اما برای سن خودش خیلی سر حال و خوبه. حواسش به غذا خوردنش هست و بیشتر سبزیجات می خوره. ورزش هم می کنه و لباس هاش را خیلی با سلیقه انتخاب می کنه.
فرداش رفتم بهش گفتم: « می خوام وزن کم کنم. از امروز.»
عینکش را برداشت و با لهجه ی غلیظ انگلیسی گفت: « خب پس اگه از من می پرسی، برای شروع آشغال خوری را کاملا متوقف کن و غذاهای دیگه را کم کن. یکهو تخته گاز نرو که می ری تو دیوار.»
کمکی که کتی به من کرد همین بود. خیلی مختصر. اما برای شروع عالی بود. برای یک هفته این کار را کردم و نتیجه خوش حال و امیدوارم کرد. یک کیلو خیلی خیلی راحت کم شد. بعد از همان یک کیلو رژیم برایم مهم و جدی شد و شروع کردم به سوال کردن و سرچ کردن و خلاصه تحقیق.
تحقیق را از شهاب که تازه وزن زیادی کم کرده بود شروع کردم - که جا دارد این جا و از همین تریبون از زحمات بی دریغش برای اطلاع رسانی تشکر کنم- بعد از سه هفته بیشتر از سه کیلو دیگر کم کردم و همه ی آن هایی که تجربه دارند می دانند که آدم وقتی به این مرحله برسد، با انگیزه ی بیشتری جلو می رود. البته کتی هم حمایتش را از من دریغ نکرد و توی رختکن وقتی لباس عوض می کردم با بالا بردن انگشت شست(که در فرهنگ ما ناجور است و این جا خیلی خوب) رضایتش را از کم شدن وزنم اعلام می کرد.
حالا البته می دانم که کم کردن هشت کیلو وزن، از شصت و پنج به پنجاه و هفت، شاهکار نیست و این را هم می دانم که اگر بخواهم دو کیلو دیگر هم کم کنم و بشوم پنجاه و پنچ، راه خیلی سخت تری در پیش دارم، اما چون بعضی از دوستان مایل بودند بدانند که چه روشی برای کاهش وزن داشتم، تجربیاتم را به رایگان در اختیار رژیم دوستان عزیز قرار می دهم.
یادآوری می کنم که این روش لزوما استاندارد یا علمی نیست. معجونی است که من طی دو ماه پرس و جو برای خودم درست کردم.
یک- در هفته دست کم سه روز می روم ورزش و هر بار پنج کیلومتر راه می روم.
دوـ برنج سفید کم می خورم و اگر ضعف کنم برنج قهوه ای درست می کنم.
سه- دست کم سه روز در هفته شام و ناهارم را با هم و ساعت پنج عصر می خورم. (چون توی بیمارستان ساعت پنج به ما شام می دهند.)
چهار- دو روز در هفته صبح ها نان و پنیر و چای شیرین می خورم و باقی روزها شیر کم چرب با از این برشتوک های صبحانه.
پنج- ده روز است که چای «ارل گری» را کم کرده ام و به جایش چای سبز می خورم.
شش- میوه و سبزیجات را خیلی بیشتر از قبل می خورم و گوشت را کم تر.
هفت- بادام و پسته می خورم به جای شکلات و پاستیل. (بادام و پسته این جا هم گران است. من زیاد نمی خورم. در حدی که به سمت شکلات کشیده نشوم می خورم.)
هشت- آب زیاد می خورم.
نه- هر وقت هر چیزی را واقعا هوس کنم و دلم بخواهد، از لوبیا پلوی دستپخت مامان با ماست آب رفته گرفته تا ژله ی توت فرنگی با خامه ی پرچرب، از خودم دریغ نمی کنم. می خورم. اما کم و در عوض یک کمی شام یا ناهار کم تری می خورم تا وجدان درد نگیرم. یک جمله ای در فیس بوک هست که نمی دانم از کیست: به خدا نگویید مشکل بزرگی دارم، به مشکل بگویید خدای بزرگی دارم. این فرمول، خیلی خوب در رژیم هم صدق می کند. مثلا: به لوبیا پلو نگویید امروز رژیم دارم به رژیم بگویید امروز لوبیا پلو دارم. همین طوری می توانید خودتان جمله های دیگری بسازید که خیلی راهگشاست در کار و شما را از تک بعدی بودن در رژیم نجات می دهد.
ده- هر یکی دو کیلو که وزن کم می کنم، برای خودم جایزه ای ولو سه دلاری می خرم تا رضایتم را از عملکرد خودم ابراز کرده باشم.
یازده- هر وقت گرسنگی باعث شود که کم حوصله شوم، یک چیز ساده و سبک می خورم. بیسکوییت رژیمی، چای و خرما، لواشک یا هر چیز باحالی که خیلی دوست دارم. به قول کتی، رژیم (رژیم غذایی) برای خوش حال شدن است نه برای گند دماغ شدن.
دوازده- شش روز رعایت می کنم و یک روز را روزِ آزادی از رژیم اعلام می کنم.
و در پایان، خدمت تمامی شما عرض می کنم که اگر در شغلی که دارید، مثل من، مجبور نیستید روزی دو بار جلو دیگران لخت شوید- یک بار قبل از شروع کار و یک بار بعد از پایان کار- و اگر هم لخت می شوید همکارانتان با گوشه ی چشم چربی هایتان را برانداز نمی کنند، خودتان را اذیت نکنید، یک کمی این ور و آن ور، کم کم وزن پایین می رود. مشکل اصلی من، لخت شدن جلو کتی بود با آن چشم های آبی و ترازوی تهِ نگاهش.
در ضمن:
به مژده و ستاره و شهرزاد که درباره ی قنادی ادوارد نوشتند، باید بگویم که همه ی محصولات ادوارد عالی هستند و هر کدام را امتحان کنید، پشیمان نمی شوید. به جای من هم بخورید. اما اگر آن بیسکوییت های معرکه را از آن جا می خرید، همان ها که مزه ی بچگی و بهشت می دهند، حتی توی دوره ی رژیم غذایی هم دست از خوردنشان نکشید. جدی می گویم. دست از ادوارد نکشید حتی اگر به خاطر کارتان، مجبور باشید تمام روز را هم جلو کتی لخت باشید.
برچسب:
نویسنده: متین خلیلی