خرید بک لینک

بعضی آدم ها «هستند». همیشه. نه این که با تو حرف زده باشند. گیتی خانم را ندیده ام، اما توی همین لینک همخوان کردن ها و لایک زدن ها خوب فهمیده ام که چه چیزی را دوست دارد و سلیقه اش کدام طرفی است. مرجان همکلاسی اول دبستانم که دکترا گرفته را حدود سی سال است ندیده ام، اما خوب می دانم چه کتاب هایی می خواند، کجا می رود برای تفریح و با این که خودِ این سی سال حتی یک بار صدایش را هم نشنیده ام، اما حتی می توانم تصور کنم که چه طوری و با چه آهنگی حرف می زند. برای نزدیک شدن به آدم ها لازم نیست که هر روز بغل شان کنیم و با آن ها حرف بزنیم. کافی است به آن ها نشان بدهیم که هستیم.

حالا توی این فیس بوک یک عده هستند بلا نسبت شما که می شنوید، مرده ی متحرک. وقتی لینکی می گذاری، کاری می کنی، چیزی می نویسی، مرده اند. نیستند. منظور من به هیچ وجه آن دسته از دوستانی نیست که کلا خواننده ی خاموشند و ترجیح می دهند بی صدا بروند و بیایند. آن ها انتخابشان سکوت است که خیلی هم خوب است. من هم برای خیلی از دوستان فیس بوکی ام خواننده ی خاموشم. فقط می خوانم و رد می شوم. تاکید می کنم. رد می شوم. چه وقتی که موافق باشم، چه وقتی که مخالف. انتخابم این است. مرده ی متحرک آن هایی هستند که هیچ وقت نمی گویند آفرین! هیچ وقت نمی گویند این را دوست داشتم، اما تا چیزی گفتی که به مذاق شان خوشایند نیست، تا حرفی زدی که به نظرشان اشتباه است یا هر چیز دیگر، مثل اسکلت های توی تونل وحشت شهر بازی سر از قبر در می آورند و توی تاریکی آستینت را می گیرند می کشند.


من با بی ادبی آدم ها و فضولی شان در صفحه ی شخصی افراد مشکل خاصی ندارم. آن ها را خیلی راحت ندیده می گیرم. به هیچ جایم نیست که فلان نوشته ام را دوست نداشتند و آمدند بعد سال و ماهی که آن- به خیال خودشان -مشکل را به اسم انتقاد و خیر خواهی بکنند توی چشمم. برایم چیزی هستند در حد همان مهری خانم همسایه که درست وقتی می فهمید داری طلاق می گیری یا با دوست پسرت بیرون بودی و دردی و مشکلی داری جلو راهت سبز می شد، سر تا پایت را برانداز می کرد و به سبک خودش شروع می کرد به بازجویی.

من تا جایی که یادم می آید و حافظه ام یاری می کند، هرگز در صفحه ی شخصی هیچ کس، به صاحب صفحه توهین نکرده ام و کامنت آزار دهنده از خودم جا نگذاشته ام. برای این کارم هم یک دلیل ساده دارم. به همان دلیل که از وقتی یاد گرفته ام بدون پوشک باشم، هیچ وقت عمدا توی اتاق پذیرایی آدم ها - حتی اگر دوستشان نداشتم- گه کاری نکرده ام.

همان طور که گفتم مشکل من، تحمل بی ادبی این اشخاص نیست. صرفا به این فکر می کنم که یک آدم چه قدر باید حقیر باشد که نقش مورد علاقه اش در زندگی، اسکلت بدقواره ای باشد در تونل وحشت یک شهر بازی دور افتاده. اسکلتی که در تابوتش خوابیده منتظر صدای قطاری تا از جا بلند شود و چند ثانیه ای در تاریکی خودی نشان بدهد، آستینی را چنگ بزند و به تابوتش برگردد.

چه زندگی کسالت باری دارند اسکلت های تونل وحشت شهر بازی.

برچسب: نویسنده: متین خلیلی تاريخ: جمعه 5 شهريور 1400 ساعت: 6:14

صفحه بندی